پست‌ها

نمایش پست‌ها از دسامبر, ۲۰۱۷

باز تکرار است...

تصویر
گلویم شعرهای تازه می خواهد لبم فریاد بی اندازه می خواهد از این تکرارهای تلخ بیزار است همین بیزاری اش هم باز تکرار است همین بیزاری اش هم باز تکرار است دلم می خواهد این قالب فرو ریزد در این بی شاعری، شعری بپاخیزد قلم برگیرد از نو واژه ها را در هم آمیزد که شعر از هرزه گویی های بی تاریخ بیمار است همین بیماری اش هم باز تکرار است همین بیماری اش هم باز تکرار است سکوتِ مرگبارِ شاعران را چاره باید کرد نخِ این کهنگی را پاره باید کرد ز شهر این قومِ خواب آلوده را آواره باید کرد جنون دیری است کاندر عمق این فریاد بیدار است و این بیداری اش هم باز تکرار است و این بیداری اش هم باز تکرار است... رضا امیری - آذر 1396

داستان کوتاه - پمپ بنزین!

بار اوّل که دیدمشان آنقدر مگسی بودم که حد نداشت. راننده ی ماشین جلویی یک خانم چینی بود که در همان ترافیکِ سنگین صبحگاهی مشغول پودر و کرم مالی به صورتش بود. دلم می خواست خرخره اش را بجوم! یکی دوبار هم که به عادت دیرین و بر خلاف آدابِ جهان اوّلی مراتب اعتراضم را با بوق به سمع ایشان رساندم با تعجّب در آینه ی ماشین نگاهم کرد و زیرلب چیزی گفت. من هم بدون اختیار گفتم: "خودتی نکبت!" به خاطر کلّه های تاس متوجّهشان شده بودم. این هم یکی از آن خصوصیاتی است که نظرِ من را زود به خودش جلب می کند. سه نفر بودند. هر سه لباس های بلندِ قهوه ای رنگ، مثل قبا، پوشیده بودند و مثل مجسّمه زیر نورِ آفتاب ایستاده بودند و به خیابان زُل زده بودند. حتّی چشم به هم نمی زدند. نگاهشان ظاهرا به پمپ بنزینِ نیم ساخته ی آن طرف خیابان بود، امّا هر چه به آن نگاه کردم نفهمیدم چرا! یکی از آنها نسبتا چاق و دو نفرِ اطرافش مثل اسکلت برقی بودند، امّا هر سه صورت هایی پهن و آسیایی داشتند. ترافیک راه افتاد و از کنارشان گذشتم امّا آنها حتّی متوجّه حضور من هم نشدند. یکی دو روز بعد، همانجا، تقریبا همان ساعت، و ا...